X
تبلیغات
✿ز گهواره تا گور دانش بجوی✿

✿ز گهواره تا گور دانش بجوی✿

حمیرا ارجمند-سوم راهنمایی


یه هفته ای پیش ما بود بعدش.....مـــــــــــــــــرد!!!!!!:(

تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1392سـاعت 14:35 نويسنده حمیرا▲

کزروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به مردم و سربازانت می بخشی ؟!

کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت ...

سپس  کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد !

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید...

مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند !

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود ...!

کورش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها می بودم .

زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد ... 

تاريخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 14:36 نويسنده حمیرا▲
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند.

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


خیلی قشنگ بود:(

تاريخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 14:24 نويسنده حمیرا▲
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است که نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است

دشوارترین قدم، همان قدم اول است

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

من یاور یقین و عدالتم، من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد

من ملتم را سربلند خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است

خداوند کشورم را از دشمن خشکسالی و دروغ محفوظ دارد.
تاريخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 13:39 نويسنده حمیرا▲

باید و نبایدهای سه گانه در زندگی

  Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها

Success
موفقیت ها

Fortune
شانس
«»«»««»»««»»««»«»

Three things in life that, once gone, never come back
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت

«»«»«»«»«»«»«»«»«»

Three things that destroy us

سه چیز ما را نابود می کنند

Arrogance
تکبر

Greed
زیاده طلبی

Anger
عصبانیت



Three things that humans make
سه چیز انسانها را می سازند
Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد



Three things in life that are most valuable
سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان

«»«»«»«»«»«»«»«»«»

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت



Happiness in our lives has three primary principles
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
Experience of Yesterday
تجربه از دیروز

Use of Today
استفاده از امروز

Hope for Tomorrow
امید به فردا


Ruin our lives is the three principles
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret of Yesterday
حسرت دیروز

Waste of Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا

تاريخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 13:33 نويسنده حمیرا▲

تفنگهاي پر براي شليك به

مغزهاي پر ساخته شده اند

و مغزهاي خالي براي پر كردن

اين تفنگها !

تاريخ جمعه هفدهم آبان 1392سـاعت 13:28 نويسنده حمیرا▲

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم زیرا گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند (((کوروش کبیر))))

تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1392سـاعت 18:4 نويسنده حمیرا▲
 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1392سـاعت 19:40 نويسنده حمیرا▲

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!

تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392سـاعت 17:19 نويسنده حمیرا▲
داستان های پریان فراتر از حقیقت هستند نه به ای خاطر که به ما می گویند اژدها وجود دارد بلکه با این خاطر که به ما می گویند بر اژدها می توان غلبه کرد.
جی.کی.چسترتون
راستی من این روزا کم تر میام! ؛)

تاريخ یکشنبه نهم تیر 1392سـاعت 19:30 نويسنده حمیرا▲
(:
اگه من یه روزی خواستم لپ تاپ بخرم مثل اینو میخرم.

تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392سـاعت 14:23 نويسنده حمیرا▲

ایستادگی کن تا روشن بمانی

شمع های افتاده خامـوش می شوند

...برین ادامه...


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ شنبه یکم تیر 1392سـاعت 16:3 نويسنده حمیرا▲

یا درست حرف بزن...
یا عاقلانه سکوت کن!

تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392سـاعت 8:3 نويسنده حمیرا▲

علم روانشناسی می گوید:

1 ـ وقتی یک نفر خیلی می خندد،حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده بدانید او از درون عمیقا" غمگین است.
2 ـ اگر یک نفر خیلی می خوابد،بدانید که تنهاست.

3 ـ اگر یک نفر کم حرف میزند و وقتی هم که حرف میزند سریع حرفش را می گوید و بعد دوباره سکوت می کند،بدانید که رازی در سینه دارد.
(تجربه ای ندارم...ماشاالله اونقدر دهن لق هستم که...!)

4 ـ وقتی یک نفر نمی تواند گریه کند،بدانید ضعیف است.
(خداروشکر من میتونم!)

5 ـ وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و با حجم زیاد غذا می خورد،بدانید که تحت تنش قرار دارد.
(چی بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!)

6 ـ وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه می کند،یعنی رقیق القلب و معصوم است.
Yellow Head Funny Smiley(خود منم!)

7 ـ وقتی یک نفر سریع به خاطر چیزهای کوچک عصبانی می شود،یعنی درگیر عشق است.
(من سریع عصبانی میشم ولی....!!!)

شما کدومشو تجربه کردید و قبول دارید؟

تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392سـاعت 16:5 نويسنده حمیرا▲


امروز صبح داشتم پسر شجاع می دیدم...شیپور چی و روباه و خرس داشتن با هم ماهی می خوردن...یک دفعه یه گاو خیلی خیلی قوی که خیلی هم بدجنس بود اومد ماهی هاشون رو ازشون گرفت و خورد!بعد میگه: خیلی خوشمزه بود! آخه تا حالا کدوم گاو ماهی خورده و دوست داشته؟گاو ها گیاهخوار هستن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از حالا تا شنبه خیلی کم میام! و آپ هم نمی کنم!

تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392سـاعت 11:41 نويسنده حمیرا▲
سلام.....امروزم داستان گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد!

استاد با شاگردش استراحت می کرد.پس از مدتی٬یک خربزه بیرون آورد٬دو قسمت کرد و هر کدام شروع کردند به خوردن سهم خود.

" استاد خردمند می دانم شما هر کاری می کنید٬معنایی دارد.شاید تقسم این خربزه با من٬نشانه ی این باشد که می خواهید چیزی به من بیاموزید."

استاد در سکوت به خربزه خوردن ادامه داد.

شاگرد اصرار کرد:" از سکوت شما می فهمم که پرسش مکتومی وجود دارد و باید پاسخی داشته باشد.جایگاه مزه ای که با خوردن این خربزه احساس می کنم٬کجاست؟در خربزه یا در زبان من؟"

استاد هیچ نگفت٬شاگرد که به هیجان آمده بود ادامه داد:

"-و از آنجا که در زندگی هر چیزی معنایی دارد٬فکر می کنم به پاسخ این سوال نزدیک شده باشم.مزه٬ یک کنش حاصل از عشق و وابستگی بین دو چیز است.چرا که بدون خربزه٬چیزی برای لذت بردن وجود ندارد و بدون زبان...."

استاد گفت:" بس است دیگر! احمق ترین آدم کسی است که خود را بیش از حد باهوش می داند و برای هر چیزی دنبال تفسیر و تعبیر است!خربزه خوشمزه است٬همین٬حالا می گذاری با خیال راحت خربزه ام را بخورم یا نه؟"

"پاءولو کوءیلو"

قشنگ بود؟نظر یادتون نره....

تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392سـاعت 12:58 نويسنده حمیرا▲
سلام......من امروز با یه داستان قشنگ اومدم......حتما بخونین خیلی قشنگه!

یک شب سرد پاییز یک پروانه پشت پنجره ی اتاق پسرک آمد و به شیشه زد.تیک!تیک!

پسرک که حسابی سرش گرم بود٬برگشت و دید یک پروانه ی کوچک آنجاست!

پروانه با شور و شوق گفت: می خواهم باهات دوست بشم٬لطفا پنجره رو باز کن.

اما پسرک با اوقات تلخی جواب داد: نمی شه.تو یه پروانه هستی!

پروانه خجالت زده سرش را کج کرد و با صدای لرزان گفت: لطفا پنجره رو باز کن٬هوا اینجا خیلی سرده!

آن پسر باز هم قبول نکرد: برو از اینجا و منو  راحت بذار!

پروانه با غم زیاد از آنجا دور شد.

فردا پسرک از رفتار خود پشیمان شد و  با خود گفت:" برای اولین بار کسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نکردم " و دوباره با خود فکر کرد که " ممکنه پروانه برگرده ٬این دفعه دیگه با هم دوست می شیم "

مدت ها کنار پنجره اتاقش نشست.پروانه ای زیادی آمدند اما از پروانه ی آن شبی٬خبری نشد.

خسته از انتظار٬پسرک پیش مرد دانا رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد.

مرد دانا گفت: پسر عزیزم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیست!


پسرک از آن روز به بعد دیگه همیشه به یادش ماند که برای دوستی و دوست داشتن فرصت کوتاهی دارد و نباید از کوچکترین فرصتی بگذرد.

 

قشنگ بود؟نظر اصلا یادتون نره!

تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1392سـاعت 12:58 نويسنده حمیرا▲

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ :)
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﻭﻟﯽ
ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ
ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ
ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ
ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣتحان حسابشو برسه! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ
ﻣﯿﺪﻡ . ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ :
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ ” ﮔﺎﻭ ”
ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ
ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ
ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ :)

قشنگ بود؟حتما نظر بدین!

تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392سـاعت 21:55 نويسنده حمیرا▲

خوشکل بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر یادتون نره....!!!!

تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392سـاعت 11:36 نويسنده حمیرا▲
عیدتون مبارک.....


برید اینجا......عـید شـما مبارک!


تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392سـاعت 11:44 نويسنده حمیرا▲

اینجا را کلیک کنید.

یک صفحه سیاه ظاهر می شه



ماوس خودتون رو هرجای صفحه و همه جای اون کلیک کنید


ببینید چه اتفاقی میافته


حالا ماوستون رو کلیک کنید و در همون حال به همه جای صفحه بکشید و ببینید چطور می شه



هرچی که شکل گرفت همش هدیه به شما

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 23:29 نويسنده حمیرا▲
عکس گربه...

تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391سـاعت 21:1 نويسنده حمیرا▲

ساموئل از یک مزرعه دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت 100 دلار.قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.اما روز بعد مزرعه دار سراغ ساموئل آمد و گفت:"متاسفم! الاغه مرد."

ساموئل جواب داد:ایرادی نداره همون پولم رو پس بده.

مزرعه دار گفت:نمیشه آخه همه ی پول رو خرج کردم.

ساموئل گفت:باشه.پس همون الاغ مرده رو بده.

مزرعه دار گفت:میخوای باهاش چیکار کنی؟

ساموئل گفت:میخوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.

مزرعه دار گفت:نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت.

ساموئل گفت:معلومه میتونم.حالا ببین.فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.

یک ماه بعد مزرعه دار آن را دید و پرسید:از اون الاغ مرده چه خبر؟

ساموئل گفت:به قرعه کشی گذاشتمش.500 تا بلیت 2دلاری فروختم و  998دلار سود کردم.

مزرعه دار پرسید:هیچ کس هم شکایتی نکرد؟

ساموئل گفت:فقط اونی که الاغ رو برده بود.من هم 2 دلارش را پس دادم.!!

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟نظر بدین لطفا!

تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391سـاعت 12:55 نويسنده حمیرا▲
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا ...هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"جواب زن خیلی جالب بود.زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟

نظر یادتون نره

تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391سـاعت 21:32 نويسنده حمیرا▲
یکی از تفاوت های انسان با خدا ، این است که، انسان تمام خوبی ها را با یک بدی فراموش می کند.ولی خدا تمام بدی ها را با یک خوبی فراموش می کند...


به خاطر بسپار تا همیشه بدانی ، که زیباترین منش آدمی ، محبت اوست.

پس محبت کنید، چه به دوست ، چه به دشمن.

که دوست را بزرگ می کند و دشمن را دوست.

"کوروش بزرگ"



همیشه باید مراقب سه چیز باشیم:

وقتی تنها هستیم مراقب افکار خود ،

وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود ،

و زمانی که در جامعه هستیم مراقب زبان خود.


"مادام داستال"



نعره ی هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند ، من از سکوت موریانه می ترسم



نیاز نیست انسان بزرگی باشیم

" انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است .

می توان ساده بود  ولی (( انسان )) بود

انسان باشیم

به همین سادگی

به همین زیبایی...



آدمها خیلی زود همراهان صمیمی را فراموش می کنند.

همین که باران بند آمد ,خیلی ها چتر هایشان را جا می گذارند

 

روابط خوب ; مانند عقربه های ساعت هستند.آنها فقط گاهی اوقات همدیگر را ملاقات میکنند اما همیشه با هم هستند


از آدمها بُت نسازید...!!!

این خیانت است...

هم به خودتان ..هم به خودشان...!
خدایی میشوند که خدایی کردن نمیدانند...!

و شما در آخر می شوید سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته


" مرحوم خسرو شکیبایی "



انسان خردمند با گفتار به ديگران نمی آموزد

بلکه با کردار به آنها می آموزد.

"لائوتسه"



سکه ها هميشه سر و صدا می کنند ، اما پول های کاغذی همواره ساکت اند.

پس وقتی ارزش شما زياد می شود، ساکت و فروتن باقی بمانيد.


نظر یادتون نره

تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391سـاعت 21:19 نويسنده حمیرا▲
کسانی هستندکه در میان انبوهی از مسائل مبهم دست و پا میزنند.

امروز به راهی می روند، و فردا به راهی دیگر.

کاری را شروع نکرده به کار دیگری می پردازند.

مسیری را پیش میگیرند و ناگهان در خلاف جهت آن تغییر مسیر می دهند.

این افراد مشکل ساده ای دارند: نمی دانند که چه می خواهند.

اگر ندانید که خواسته تان نیست،چگونه ممکن است به هدفی برسید؟

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟؟!!؟!؟؟؟!نظر یادتون نره . . .

تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391سـاعت 19:13 نويسنده حمیرا▲
رییس:"چرا کار نمیکنی؟"

کارمند:"آخه ندیدم شما دارین میاین!"

نکته: مهم نیست بدانید که وقتی شما هستید چه رخ میدهد، مهم این است که بدانید وقتی شما نیستیدشرایطی به چه شکلی جریان دارد.

اگر نسبت به کارتان شور و شوق نداشته باشید،با شور و شوق شما را اخراج خواهند کرد.

خوشتون اومد؟؟؟؟؟حالا نظر بدین!

تاريخ پنجشنبه نهم آذر 1391سـاعت 19:16 نويسنده حمیرا▲
بزرگترین اشتباهیی که ممکن است در زندگی مرتکب شویم این است که گمان میکنیم برای هر کس کار میکنیم،غیر از خودمان."برایان تریسی"تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از این همه مدت اومدم انتظار داشتم کلی نظر بدین!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1391سـاعت 21:0 نويسنده حمیرا▲
[تصویر:  ShowPicture.aspx?ID=db304d82-24e9-450c-b...f422677207]

برین ادامه مطلب


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391سـاعت 18:38 نويسنده حمیرا▲

اون عکس قبلی رو با اجازه پاک کردم.

تاريخ شنبه پانزدهم مهر 1391سـاعت 18:29 نويسنده حمیرا▲
яima