X
تبلیغات
✿ز گهواره تا گور دانش بجوی✿

✿ز گهواره تا گور دانش بجوی✿

حمیرا ارجمند-امسال میرم سوم راهنمایی


یا درست حرف بزن...
یا عاقلانه سکوت کن!

تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392سـاعت 8:3 نويسنده حمیرا▲

علم روانشناسی می گوید:

1 ـ وقتی یک نفر خیلی می خندد،حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده بدانید او از درون عمیقا" غمگین است.(من هستم....!)
2 ـ اگر یک نفر خیلی می خوابد،بدانید که تنهاست.
(دقیقا من...!)
3 ـ اگر یک نفر کم حرف میزند و وقتی هم که حرف میزند سریع حرفش را می گوید و بعد دوباره سکوت می کند،بدانید که رازی در سینه دارد.
(تجربه ای ندارم...ماشاالله اونقدر دهن لق هستم که...!)

4 ـ وقتی یک نفر نمی تواند گریه کند،بدانید ضعیف است.
(خداروشکر من میتونم!)

5 ـ وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی و با حجم زیاد غذا می خورد،بدانید که تحت تنش قرار دارد.
(چی بگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!)

6 ـ وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه می کند،یعنی رقیق القلب و معصوم است.
Yellow Head Funny Smiley(خود منم!)

7 ـ وقتی یک نفر سریع به خاطر چیزهای کوچک عصبانی می شود،یعنی درگیر عشق است.
(من سریع عصبانی میشم ولی....!!!)

شما کدومشو تجربه کردید و قبول دارید؟

تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392سـاعت 16:5 نويسنده حمیرا▲


امروز صبح داشتم پسر شجاع می دیدم...شیپور چی و روباه و خرس داشتن با هم ماهی می خوردن...یک دفعه یه گاو خیلی خیلی قوی که خیلی هم بدجنس بود اومد ماهی هاشون رو ازشون گرفت و خورد!بعد میگه: خیلی خوشمزه بود! آخه تا حالا کدوم گاو ماهی خورده و دوست داشته؟گاو ها گیاهخوار هستن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از حالا تا شنبه خیلی کم میام! و آپ هم نمی کنم!

تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1392سـاعت 11:41 نويسنده حمیرا▲
سلام.....امروزم داستان گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد!

استاد با شاگردش استراحت می کرد.پس از مدتی٬یک خربزه بیرون آورد٬دو قسمت کرد و هر کدام شروع کردند به خوردن سهم خود.

" استاد خردمند می دانم شما هر کاری می کنید٬معنایی دارد.شاید تقسم این خربزه با من٬نشانه ی این باشد که می خواهید چیزی به من بیاموزید."

استاد در سکوت به خربزه خوردن ادامه داد.

شاگرد اصرار کرد:" از سکوت شما می فهمم که پرسش مکتومی وجود دارد و باید پاسخی داشته باشد.جایگاه مزه ای که با خوردن این خربزه احساس می کنم٬کجاست؟در خربزه یا در زبان من؟"

استاد هیچ نگفت٬شاگرد که به هیجان آمده بود ادامه داد:

"-و از آنجا که در زندگی هر چیزی معنایی دارد٬فکر می کنم به پاسخ این سوال نزدیک شده باشم.مزه٬ یک کنش حاصل از عشق و وابستگی بین دو چیز است.چرا که بدون خربزه٬چیزی برای لذت بردن وجود ندارد و بدون زبان...."

استاد گفت:" بس است دیگر! احمق ترین آدم کسی است که خود را بیش از حد باهوش می داند و برای هر چیزی دنبال تفسیر و تعبیر است!خربزه خوشمزه است٬همین٬حالا می گذاری با خیال راحت خربزه ام را بخورم یا نه؟"

"پاءولو کوءیلو"

قشنگ بود؟نظر یادتون نره....

تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392سـاعت 12:58 نويسنده حمیرا▲
سلام......من امروز با یه داستان قشنگ اومدم......حتما بخونین خیلی قشنگه!

یک شب سرد پاییز یک پروانه پشت پنجره ی اتاق پسرک آمد و به شیشه زد.تیک!تیک!

پسرک که حسابی سرش گرم بود٬برگشت و دید یک پروانه ی کوچک آنجاست!

پروانه با شور و شوق گفت: می خواهم باهات دوست بشم٬لطفا پنجره رو باز کن.

اما پسرک با اوقات تلخی جواب داد: نمی شه.تو یه پروانه هستی!

پروانه خجالت زده سرش را کج کرد و با صدای لرزان گفت: لطفا پنجره رو باز کن٬هوا اینجا خیلی سرده!

آن پسر باز هم قبول نکرد: برو از اینجا و منو  راحت بذار!

پروانه با غم زیاد از آنجا دور شد.

فردا پسرک از رفتار خود پشیمان شد و  با خود گفت:" برای اولین بار کسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نکردم " و دوباره با خود فکر کرد که " ممکنه پروانه برگرده ٬این دفعه دیگه با هم دوست می شیم "

مدت ها کنار پنجره اتاقش نشست.پروانه ای زیادی آمدند اما از پروانه ی آن شبی٬خبری نشد.

خسته از انتظار٬پسرک پیش مرد دانا رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد.

مرد دانا گفت: پسر عزیزم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیست!


پسرک از آن روز به بعد دیگه همیشه به یادش ماند که برای دوستی و دوست داشتن فرصت کوتاهی دارد و نباید از کوچکترین فرصتی بگذرد.

 

قشنگ بود؟نظر اصلا یادتون نره!

تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1392سـاعت 12:58 نويسنده حمیرا▲

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ :)
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﻭﻟﯽ
ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ
ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ
ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ
ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣتحان حسابشو برسه! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ
ﻣﯿﺪﻡ . ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ :
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ ” ﮔﺎﻭ ”
ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ
ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ
ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ :)

قشنگ بود؟حتما نظر بدین!

تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392سـاعت 21:55 نويسنده حمیرا▲

خوشکل بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر یادتون نره....!!!!

تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392سـاعت 11:36 نويسنده حمیرا▲
عیدتون مبارک.....


برید اینجا......عـید شـما مبارک!


تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392سـاعت 11:44 نويسنده حمیرا▲

اینجا را کلیک کنید.

یک صفحه سیاه ظاهر می شه



ماوس خودتون رو هرجای صفحه و همه جای اون کلیک کنید


ببینید چه اتفاقی میافته


حالا ماوستون رو کلیک کنید و در همون حال به همه جای صفحه بکشید و ببینید چطور می شه



هرچی که شکل گرفت همش هدیه به شما

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 23:29 نويسنده حمیرا▲
عکس گربه...

تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1391سـاعت 21:1 نويسنده حمیرا▲

ساموئل از یک مزرعه دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت 100 دلار.قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.اما روز بعد مزرعه دار سراغ ساموئل آمد و گفت:"متاسفم! الاغه مرد."

ساموئل جواب داد:ایرادی نداره همون پولم رو پس بده.

مزرعه دار گفت:نمیشه آخه همه ی پول رو خرج کردم.

ساموئل گفت:باشه.پس همون الاغ مرده رو بده.

مزرعه دار گفت:میخوای باهاش چیکار کنی؟

ساموئل گفت:میخوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.

مزرعه دار گفت:نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت.

ساموئل گفت:معلومه میتونم.حالا ببین.فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.

یک ماه بعد مزرعه دار آن را دید و پرسید:از اون الاغ مرده چه خبر؟

ساموئل گفت:به قرعه کشی گذاشتمش.500 تا بلیت 2دلاری فروختم و  998دلار سود کردم.

مزرعه دار پرسید:هیچ کس هم شکایتی نکرد؟

ساموئل گفت:فقط اونی که الاغ رو برده بود.من هم 2 دلارش را پس دادم.!!

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟نظر بدین لطفا!

تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391سـاعت 12:55 نويسنده حمیرا▲
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا ...هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"جواب زن خیلی جالب بود.زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟

نظر یادتون نره

تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391سـاعت 21:32 نويسنده حمیرا▲
یکی از تفاوت های انسان با خدا ، این است که، انسان تمام خوبی ها را با یک بدی فراموش می کند.ولی خدا تمام بدی ها را با یک خوبی فراموش می کند...


به خاطر بسپار تا همیشه بدانی ، که زیباترین منش آدمی ، محبت اوست.

پس محبت کنید، چه به دوست ، چه به دشمن.

که دوست را بزرگ می کند و دشمن را دوست.

"کوروش بزرگ"



همیشه باید مراقب سه چیز باشیم:

وقتی تنها هستیم مراقب افکار خود ،

وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود ،

و زمانی که در جامعه هستیم مراقب زبان خود.


"مادام داستال"



نعره ی هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمی کند ، من از سکوت موریانه می ترسم



نیاز نیست انسان بزرگی باشیم

" انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است .

می توان ساده بود  ولی (( انسان )) بود

انسان باشیم

به همین سادگی

به همین زیبایی...



آدمها خیلی زود همراهان صمیمی را فراموش می کنند.

همین که باران بند آمد ,خیلی ها چتر هایشان را جا می گذارند

 

روابط خوب ; مانند عقربه های ساعت هستند.آنها فقط گاهی اوقات همدیگر را ملاقات میکنند اما همیشه با هم هستند


از آدمها بُت نسازید...!!!

این خیانت است...

هم به خودتان ..هم به خودشان...!
خدایی میشوند که خدایی کردن نمیدانند...!

و شما در آخر می شوید سر تا پا کافرِ خدایِ خود ساخته


" مرحوم خسرو شکیبایی "



انسان خردمند با گفتار به ديگران نمی آموزد

بلکه با کردار به آنها می آموزد.

"لائوتسه"



سکه ها هميشه سر و صدا می کنند ، اما پول های کاغذی همواره ساکت اند.

پس وقتی ارزش شما زياد می شود، ساکت و فروتن باقی بمانيد.


نظر یادتون نره

تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391سـاعت 21:19 نويسنده حمیرا▲
کسانی هستندکه در میان انبوهی از مسائل مبهم دست و پا میزنند.

امروز به راهی می روند، و فردا به راهی دیگر.

کاری را شروع نکرده به کار دیگری می پردازند.

مسیری را پیش میگیرند و ناگهان در خلاف جهت آن تغییر مسیر می دهند.

این افراد مشکل ساده ای دارند: نمی دانند که چه می خواهند.

اگر ندانید که خواسته تان نیست،چگونه ممکن است به هدفی برسید؟

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟؟!!؟!؟؟؟!نظر یادتون نره . . .

تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391سـاعت 19:13 نويسنده حمیرا▲
رییس:"چرا کار نمیکنی؟"

کارمند:"آخه ندیدم شما دارین میاین!"

نکته: مهم نیست بدانید که وقتی شما هستید چه رخ میدهد، مهم این است که بدانید وقتی شما نیستیدشرایطی به چه شکلی جریان دارد.

اگر نسبت به کارتان شور و شوق نداشته باشید،با شور و شوق شما را اخراج خواهند کرد.

خوشتون اومد؟؟؟؟؟حالا نظر بدین!

تاريخ پنجشنبه نهم آذر 1391سـاعت 19:16 نويسنده حمیرا▲
بزرگترین اشتباهیی که ممکن است در زندگی مرتکب شویم این است که گمان میکنیم برای هر کس کار میکنیم،غیر از خودمان."برایان تریسی"تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از این همه مدت اومدم انتظار داشتم کلی نظر بدین!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1391سـاعت 21:0 نويسنده حمیرا▲
[تصویر:  ShowPicture.aspx?ID=db304d82-24e9-450c-b...f422677207]

برین ادامه مطلب


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391سـاعت 18:38 نويسنده حمیرا▲

اون عکس قبلی رو با اجازه پاک کردم.

تاريخ شنبه پانزدهم مهر 1391سـاعت 18:29 نويسنده حمیرا▲

یکی از قوانین تنبلی اینه که :
اگه یه چیزی افتاد پشت تختت , میمونه اونجا واسه همیشه
:))

 

قانونی هم هست که میگه همه ی چاله چوله های جهان یه جایی قرار دارن! اونجایی که شما میخواین تو ماشین آب بخورید :|


 

نمیدونم چرا وقتی میخوام چیزی بخرم هر مغازه ای میرم میگن نداریم ولی وقتی پیدا کردم خریدم همه مغازه ها پر میشه ازاون !

 

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.:|

 

آقا گرگه میره دم خونه شنگول ومنگول میگه منم منم مادرتون. شنگولو منگول میگن.داغ دلمونو تازه کردی مادرما چندسال پیش فوت کرده....


 

دیروز رفتیم کلاه قرمزی ! ۹ نفر بودیم و 8 نفرمون برای همراهی یه بچه ی10 ساله رفته بودیم ؛ در طول فیلم اون عادی نگاه میکردو ما میخندیدیم

 

تا حالا دقت کردین وقتی توی مترو یه نفر از یه دست فروش چیزی میخره ملت به چشم یه مجرم بهش نگاه میکنن؟!! من خودم چند وقته میخوام از اون لواشک بسته ای ها بخرم اما از نگاه مردم میترسم!!!

 

تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه خوشحال میشی که اون صفحه نصفست

 


تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم:)

 

تو جاده یه تصادف شده بود ... همه جمع شده بودن ... منم برای اینکه صحنه رو از نزدیک ببینم ازون ور داد زدم گفتم : برید کنار برید کنار من پدرشم... وقتی که رسیدم دیدم اونی که تو خیابون افتاده الاغــه!! :|

 نظر یادتون نره.....

 

تاريخ جمعه چهاردهم مهر 1391سـاعت 12:41 نويسنده حمیرا▲
سلاااااااااااااااااااام... یه داستان قشنگ... حتما بخونین.....

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپز خانه شد و داد زد:

مواضب باش مواظب باش یکمی بیشتر توش کره بریز....

وای خدای من خیلی درست کردی.... حالا برش گردون.... زود باش.

باید بیشتر کره بریزی... وای خدای من از کجا باید کره ی بیشتر بیـاریم؟؟

دارن می سوزن.

مواظب باش. گفتم مواظب باش!

هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفای من گوش نمیکنی.... هیچ وقت!!

برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟

یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن....نمک....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برت افتاده؟!

فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم چه احساسی دارم.

نظر بدیناااااااااااااااااا.....

تاريخ دوشنبه دهم مهر 1391سـاعت 17:46 نويسنده حمیرا▲
سلام.

بتهوون موسیقی دان برجسته ی جهان،ویولن را به طرز نادرستی می نواخت و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به آهنگ سازی بپردازد.استادش او را یک نوازنده ی ناشی می نامید.


والت دیسنی در جوانی به کار در روزنامه ای مشغول بود اما او را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه ی درست،اخراج کرده بودند.والت دیسنی قبل از ساختن دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود.


آموزگار
توماس ادیسون مخترع برق ،معتقد بود او به قدری کودن است که قادر به یاد گیری نیست.به همین دلیل در 12 سالگی از مدرسه اخراج شد.


پدر رودین،مجسمه ساز معروف در مورد او گفته بود:"من به جای یک پسر،یک احمق دارم."رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنر های زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود.

پاستور دانشمند بزرگ جهان،قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط به شمار می آمد و در درس شیمی بین 22 نفر،پانزدهمین نفر بود.

اسحاق نیوتون در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود.

لئو تولستوری نویسنه ی رمان مشهور جنگ و صلح در امتحانات دانشگاه مردود شد.استادان او را ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.

وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد. او پس از بار ها شکست زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید.

والدین انریکو کاروزو خواننده ی مشهور اپرا از او میخواستند که مهندس شود. استاد آواز او اعتقاد داشت او اصلا صدای خوبی ندارد و خواننده ی خوبی نمیشود.

زمانی که پیتر جی دانیل در کلاس چهارم درس میخواند معلمش خانم فیلیپس مدام به او میگفت: پیتر! تو بدترین شاگرد من هستی تو یک سیب زمینی بی خاصیتی که هرگز به جایی نخواهی رسید. پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند و بعد دوباره به تحصیل ادامه داد. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا با دوستانش دعوا میکرد و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام خانم فیلیپس شما اشتباه میکردید! را به چاپ رساند.

18 ناشر از چاپ کتاب ریچارد باخ به نام جاناتان مرغ دریایی خودداری کردند تا اینکه سرانجام در سال 1970 توسط یک انتشارات به چاپ رسید. از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه فقط در آمریکا به فروش رسید.

کار فرمایان اف.دبلیو.وولورث تاجر مشهور آمریکایی معتقد بودند او به قدری گیج و کودن است که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نیست.

آبراهام لینکلن رییس جمهور  محبوب آمریکا سواد خواندن و نوشتن را به تنهایی از روی کتاب ها یاد گرفت چون خوانواده اش او را به مدرسه نمی فرستادند. وی پس از بار ها شکست بالاخره به کاخ سفید رفت.

اینشتین دانشمند بزرگ فیزیک جهان تا 4 سالگی حرف نزد و در هنگام ورود به دانشکاه چند دانشکاه از پذیرفتن او خودداری کردند.

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر بدینااااااااااااااا.....

تاريخ پنجشنبه ششم مهر 1391سـاعت 12:35 نويسنده حمیرا▲

کمتر بترس٬بیشتر امیدوار باش

کمتر ناله کن٬بیشتر نفس بکش

کمتر حرف بزن٬بیشتر بشنو

کمتر متنفر باش٬بیشتر عشق بورز

و در این صورت است که تمامی چیز های خوب جهان از آن تو خواهد بود!

نظرا چرا اینقد کمه؟

نظرا خیییییلی کمن!


لطفا نظر بدین!


نظر بدین حتما!

هر کی ۱۰۰ تا!

 

تاريخ چهارشنبه پنجم مهر 1391سـاعت 19:34 نويسنده حمیرا▲
به عقیده ی کرم بسیار عجیب و احمقانه است که انسان کتاب هایش را نمیخورد.

"تاگور"

منتظر نظراتون هستم . . .

 

تاريخ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391سـاعت 16:25 نويسنده حمیرا▲
گرگی گرسنه به گله زد و یک گوسفند را با خود برد. چوپان سنگی به طرش پرتاب کرد و چند تا فحش آبدار

نثارش کرد. گل هایی که پیش پای او روییده بودن خیلی تعجب کردند و به همدیگر گفتند:

" چرا به گرگ فحش میدهد که هیچ آزاری به ما نمی رساند اما با گوسفندان بد که ما را لگد میکنند و می خورند کاری ندارد؟"( آخی گناه دارن گلا... )

"نویسنده: رودولف کرستن"

فقط نظر یادتون نره!

تاريخ دوشنبه بیستم شهریور 1391سـاعت 17:30 نويسنده حمیرا▲
سلام! یه داستان خیلی خیلی قشنگ گذاشتم با نتیجه ی اخلاقیش! حتما بخونین!!!!!!!

یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یک درخت نشسته بودند یهو فرشته ی کوچیکی جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

چه عالی!من میخواهم همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم.

فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه یک برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا تو دست های زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.

مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:

این خیلی رومانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزو ی من اینه که یه همسری داشته باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه. زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.

فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!!!(حقش بود!)

قشنگ بود داستانش؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی نتیجه اخلاقیش:مرد ها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ولی فرشته ها زن هستند!!!

نظر یادتون نره....

تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391سـاعت 13:14 نويسنده حمیرا▲
یکی از استادان رشته ی فلسفه در یکی از دانشگاه ها وارد کلاس درس میشود و به دانشجویان میگوید میخواهد از آنها امتحان بگیرد. سپس صندلی اش را بلند میکند و میگذارد روی میزش و می رود پای تخته سیاه و روی تابلو چنین می نویسد:

ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد!

دانشجویان مات و منگ هر چه به مغزشان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول های فلسفی و ریاضی را زیر و رو می کنند باز هم نمی توانند از این امتحان سر بلند بیرون بیایند. تنها هربرت وایت با دو کلمه پاسخ استاد را میدهد. او روی ورقه اش می نویسد: کدام صندلی؟


نظر یه وقتی یادتون نره ها! حتما حتما نظر بدین!باشه؟

تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1391سـاعت 21:41 نويسنده حمیرا▲

بیا از ابر دل شبنم بسازیم


   بیا از درد دل مرهم بسازیم


نگو گشتیم و آدم را ندیدم


  خدایی کن بیا آدم بسازیم


                                   " مجتبی کاشانی "

نظر یادتون نره.......


تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1391سـاعت 21:29 نويسنده حمیرا▲
قفل یعنی کلیدی هم هست....

✿وبلاگ یعنی نظری هم هست!D:✿

تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 19:51 نويسنده حمیرا▲
چرا؟؟؟؟؟

از تاریکی میترسیم٬ اما از خاموش کردن آخرین شمع امید دیگران در تاریکی٬ نمیترسیم؟

از شکستن لیوان میترسیم٬ اما از شکستن دل آدم ها نمیترسیم؟

از لکه دار شدن لباس های سفید میترسیم٬ اما از کثیف شدن سفیدی روحمان نمیترسیم؟

از این میترسیم که آدم ها ما را فراموش کنند٬ اما از این نمیترسیم که خدا را فراموش کنیم؟

از عنکبوت میترسیم٬ اما از این نمیترسیم که تمام زندگیمان تار عنکبوت ببندد؟

از خفاش شب میترسیم٬ اما از شبی نمیترسیم که افکارمان خفاشی شود؟

نظر بدید خیلی زیاد! باشه؟

تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391سـاعت 14:53 نويسنده حمیرا▲

این خرگوشه خیلی نازه نه؟؟؟؟؟



تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1391سـاعت 23:19 نويسنده حمیرا▲
яima